امیرعباس چهارمین سالِ استخدام پیمانی‌اش را می‌گذراند. از آن‌دسته پسرهاست که از مدرسه مستقیم رفته دانشگاه و از دانشگاه مستقیم رفته سر کار. هم‌سن‌وسال خود ماست. صبح تعریف می‌کرد که خانواده‌اش که شهرستانی و مذهبی و مقید به ازدواج زود هستند، دربه‌در دنبال دختر برای او هستند. دویاسه‌بار هم خواستگاری رفته بودند که بی‌نتیجه مانده بود. تنها معیار امیرعباس ظاهرن این است که دختر تهرانی بگیرد. بی‌خود گفتم: «می‌خوای دختر به‌ت معرفی کنم امیرعباس؟» جدی و شوخی گفته بود: «خوب‌هاشو معرفی کن!» واقعیت‌اش این است که دختری که مطابق با شرایط امیرعباس باشد نمی‌شناسم. از خصوصیات امیرعباس بگویم، شما جستجو کنید ببینید کیس مناسب سراغ دارید یا نه. امیرعباس، یک سال دیگر استخدام رسمی می‌شود و بیست‌وشش سال دیگر بازنشسته خواهد شد. حقوق متوسط می‌گیرد. بچه‌ی زرنگی است از لحاظ پول درآوردن. در شهرستان‌شان رشته‌ی آشی درست می‌کرده و در تهران هم بعدازظهرها وقت‌اش را می‌گذارد روی بخش کردن رشته‌ی آشی. لیسانس الکترونیک دارد. قدش متوسط است و کم‌حرف است عمومن. قیافه‌‌اش هم متوسط است اما کمی تیک دارد و چشم چپ‌اش می‌پرد مداوم. گاهی دروغ می‌گوید. سرش به کار خودش بوده و ظاهرن بچه‌مثبت بوده و هست، سفر به آنتالیا و تایلند نداشته و سکسی‌ترین کاری که در زندگی‌اش انجام داده، خاراندن گوش‌اش با گوش‌پاک‌کن بوده. خانه‌ی کوچکی در اسلام‌شهر برای خودش دست‌وپا کرده و تنها زندگی می‌کند. تک‌پسر است و چهار خواهر دارد که بیشتر زمان سال می‌آیند اسلام‌شهر و چند روزی می‌مانند تا هوایی عوض کنند. شهرستان‌شان حدود هشت ساعت با تهران فاصله دارد. به امیرعباس می‌خورد بچه‌دوست باشد؛ مثلن سه‌چهارتا. در چشم‌های قهوه‌ای امیرعباس خوانده‌ام که عاشق پسر است. امیرعباس فوتبال بلد نیست و یک بار هم از پله‌‌های محل کار جوری خورد زمین که کل ساختمان لرزید. چندبار شنیده‌ام که شعرهای فریدون مشیری و حمید مصدق می‌خواند. یک پراید هاچ‌بک دارد و سررشته‌ای از مکانیکی دارد اما ماشین‌باز نیست؛ در شهرستان‌شان هم کفتربازی نکرده. یک‌بار هم از معلم زبان‌شان یک‌وعده کتک مفصل خورده که تا بحث مدرسه پیش می‌آید برای‌مان تعریف می‌کند، دهان‌اش را باز می‌کند و زخمی را که از کتک معلم‌اش در گوشه‌ی لپ‌اش دارد به ما نشان می‌دهد «روز قیامت می‌برم‌ش توی همون کلاس و یه کشیده‌ی آب‌دار می‌زنم که دستگیره‌ی پنجره بره تو حلق‌ش!» راست‌اش را بخواهید من جای زخمی روی لپ امیرعباس ندیده‌ام اما گمان می‌کنم زخم عشقی روی قلب‌ش نداشته باشد. کفش‌های بندی می‌پوشد و خط ریش‌های سوزنی دارد. امیدوارم نیمه‌ی گم‌شده‌ی امیرعباس را به او برسانید و خانواده‌ای را از نگرانی برهانید.