بیست و سه بهمن نود و هفت

به‌مناسبت اختتامیه جشنواره فیلم فجر

 

ساعت زنگ می‌خورد و مرد از خواب بیدار می‌شود. از دستشویی که بیرون می‌آید می‌رود سمت پنجره. او سعی می‌کند مثل فیلم‌ها سر صبح پنجره را باز کند و به دوردست‌های نگاه کند و با یک نفس عمیق روزش را آغاز کند. با پنجره کلنجار می‌رود و وقتی موفق می‌شود پنجره را باز کند، دیوار خانۀ روبه‌رو را در یک متریِ دماغش می‌بیند و نفسش را حبس می‌کند و پنجره را می‌بندد. او تقریباً هر روز این‌کار را می‌کند. لباسش را می‌پوشد، مثل فیلم‌ها خودش را در آینه برانداز می‌کند اما از برق لباس خبری نیست. بیرون‌رفتنی سعی می‌کند همسرش را ببوسد. همسرش چشم‌هایش را باز می‌کند و عصبانی از این که بیدار شده، به شوهرش فحش می‌دهد. مرد از بوسیدن بچه‌هایش صرف نظر می‌کند. آسانسور خراب است و از پله‌ها پایین می‌رود. ماشین استارت نمی‌خورد. با ماشین ور می‌رود و دست و رویش سیاه می‌شود و به راه می‌افتد. رادیو را روشن می‌کند. مثل فیلم‌ها. اما با روشن شدن رادیو مثل فیلم‌ها، نسیمی وزیدن نمی‌گیرد. مرد مثل فیلم‌ها سرعت می‌رود و ویراژ می‌دهد. مرد سر موقع به نزدیک محل کارش می‌رسد اما چون مثل فیلم‌ها نمی‌تواند جای پارک پیدا کند، تا بتواند جای پارک پیدا کند و برگردد، دیرکرد می‌خورد. سر کار که می‌رسد، یک لیوان نسکافه به دست می‌گیرد و وارد اتاق می‌شود. مثل تبلیغ‌ نسکافه قرار است روزی عالی را آغاز کند اما رئیس نگاه چپ‌چپی نثار مرد می‌کند و روز عالی در معدۀ مرد نفخ می‌کند. مثل فیلم‌ها ارباب‌رجوع‌ها از راه می‌رسند اما مثل فیلم‌ها مؤدب و خوش‌اخلاق نیستند. نیم‌روز تلفن زنگ می‌خورد. مرد گوشی را برمی‌دارد و می‌خواهد مثل فیلم‌ها به همسرش بگوید که او و بچه‌ها را دوست دارد اما همسر قبل از هرچیزی از این که مرد برای خرید پول به حسابش نریخته گله می‌کند و فحش می‌دهد و گوشی را می‌گذارد. بعد از این، مرد با همکارانش صحبت می‌کند و برای هم تعریف می‌کنند چه فیلم‌هایی دیده‌اند و فایل یا دی‌وی‌دی کدام فیلم‌ها را دارند. یکی از همکاران از بازی برندۀ سیمرغ نقش اول مرد تعریف می‌کند و آن دیگری معتقد است سیمرغ حق این بازیگر نبوده. بعد مرد یک شکلات باز می‌کند که با چای بخورد. شکلات اصلاً شبیه عکس رو جلدش نیست. بعد مرد متوجه می‌شود یکی از همکارانش که اتفاقاً خیلی هم آدم بی‌لیاقتی است، ارتقای پست پیدا کرده. بعد مرد تصمیم می‌گیرد مثل فیلم‌ها با این نابرابری مبارزه کند اما بعد از خوردن یک وعده ناهار سرد و از دهن‌افتاده کم‌کم وسایلش را جمع می‌کند که برگردد خانه. سراغ ماشینش که می‌رود با گلگیر تورفته مواجه می‌شود. متاسفانه مثل فیلم‌ها نه دختری آن‌طرف‌هاست نه یک مرد باانصاف شماره زیر برف‌پاک‌کن گذاشته. بعد سوار ماشین می‌شود. به خانه که می‌رسد با بدبختی جای پارک پیدا می‌کند و می‌رود خرید. بر خلاف فیلم‌ها بقال محل چندان خوش‌وبشی با مشتری نمی‌کند. به خانه که می‌رسد، مثل فیلم‌ها بچه‌هایش بابا بابا گویان نمی‌پرند بغلش. همسرش هم تمایلی ندارد او را ببوسد. مرد تصمیم می‌گیرد بچه‌ها را بفرستد کوچه که با کمک همسرش با هم فیلم بازی کنند. اما بچه‌ها هی در را باز می‌کنند و می‌آیند از خانه چیزی بردارند و فیلم او و همسرش به یک فیلم کمدی شبیه می‌شود. در نتیجه تصمیم‌ می‌گیرند در جشنواره فیلم کوتاه شصت‌ثانیه‌ای شرکت کنند و این بار موفق می‌شوند. بعد مرد تصمیم می‌گیرد مثل فیلم‌ها برود دوش بگیرد اما آب قطع است و تصمیم می‌گیرد مثل فیلم‌ها برود پیش دوستش فوتبال نگاه کند اما دوستش خانه نیست و می‌رود یکی دو ساعت در خیابان‌ها ول می‌چرخد و اتفاق خاصی هم نمی‌افتد که این هم بر خلاف فیلم‌هاست. شب بر خلاف فیلم‌ها غذای بدمزه‌ای می‌خورد و سعی می‌کند مثل فیلم‌ها به بچه‌ها کمک کند درس‌هایشان را بخوانند اما دو ساعت تمام مشق بچه‌ها را می‌نویسد. حالا بچه‌ها خوابیده‌اند و یک فیلم مشتی نگاه می‌کند و می‌رود که بخوابد. او یک روز فوق‌العاده را پشت سر گذاشته و زندگی مثل فیلم‌ها ادامه دارد.

بیست و هشت تیر نود و هفت

گاهی کارهایی کرده‌ام که برای خودم مهم بوده. مثلاً در دی ماه 1389 در جایی مشغول به کار بودم و استعفا دادم. هم شرایط کاری‌م خوب نبود و هم برخورد مردانه‌ای با من نمی‌شد. یک هفته بعد از استعفا، هم کار بهتری پیدا کردم و هم درآمد بیشتری کسب کردم. اون استعفا همیشه برایم دل‌نشین بوده؛ چون تحت فشار آن تصمیم را گرفتم و بی‌درنگ باعث پیشرفتم شد. صدالبته که خواست خدا بود اما تا خودم تصمیم نمی‌گرفتم، پیشرفتی حاصل نمی‌شد.

امروز، بیست و هشت تیر نود و هفت، یک بار دیگر می‌خواهم یک تصمیم مهم بگیرم. با این که کار اصلی‌ام جای دیگری است، این‌جا که الان نشستم و دارم این مطالب را می‌نویسم، به عنوان یک محیط کاری (البته به عنوان شغل دوم)، همان حسِ 8 سال پیش را دارد به من منتقل می‌کند. یعنی هم حس می‌کنم شرایط کاری مطلوبی ندارم و هم حاشیه‌های بی‌خودی‌ای دارد. واقعیت این است که من برای کار کردن در این‌جا، تصمیم گرفته بودم دلی کار کنم و شرایط نامطلوب کاری را نادیده بگیرم. کم کم دیدم دارم از خودم و از سلامتی‌ام مایه می‌گذارم؛ آن هم برای جایی که راضی‌ام نمی‌کند و قصد هم ندارد راضی‌ام کند. امروز یادداشتی نوشتم و کار را رها خواهم کرد. من از سال 90 اینجا کار کرده‌ام و در مقاطع مختلف به عنوان شغل دوم من به حساب آمده. حالا بیش از هفت سال است که در این‌جا کار کرده‌ام.

نمی‌توانم پیش‌گویی کنم که این استعفا باعث می‌شود مثل 8 سال پیش، کیف کنم از تصمیمم یا نه، اما دست کم می‌توانم وقتی را که به دست می‌آورم صرف سلامتی جسمی‌ام کنم. مثل همیشه، مرد و مردانه پای تصمیمم می‌ایستم.

 

 

بیست و یک تیر نود و هفت

بیشتر دوستان مجردم، وقتی می‌خواهند به سمت متأهل شدن حرکت کنند، یک پرسش مشترک دارند و آن را به انحاء مختلف و بفهمی‌نفهمی با زبان بی‌زبانی و گاهی رک و روراست می‌پرسند:

«از این که هر روز صبح بلند شی و یک نفر ثابت رو ببینی خسته نمی‌شی؟»

چون این پرسش را زیاد از من پرسیده‌اند، پاسخ مشخصی دارم که سریع می‌گویم:

«من از این که هر روز صبح بلند شم و اون آدمی رو که دوسش دارم ببینم، کلی انرژی می‌گیرم.»

 

چهارده تیر نود و هفت

یاسی با نیکان می‌آید تو. به خودم می‌آیم. اولش فکر می‌کنم خواب بوده‌ام. نیکان بالاخره خوابش برده. یاسی نیکان را می‌گذارد توی تختش. خیره‌خیره یاسی را نگاه می‌کنم. ظاهراً یاسی عادت کرده به این خیره نگاه‌کردن‌های شبانۀ من. خودش بارها گفته وقتی می‌آید که نیکان را بگذارد توی تختش یا وقتی می‌آید روی تخت بخوابد، بلند شده‌ام، نگاه غریبی کرده‌ام یا حرف بی‌سروتهی زده‌ام و خوابیده‌ام. فردایش خودم یادم نمی‌آید. این بار اما خواب نبوده‌ام. یادم می‌آید که خواب نبوده‌ام. دنبال یک حس خوشایندی می‌گردم که انگار گم شده باشد. یادم می‌آید. داشتم یک شعر می‌سرودم. می‌گویم باید بلند بشوم و شعر را بنویسم وگرنه همان بلایی سرش می‌آید که سر همۀ شعرهای سروده‌شدۀ این سال‌هایم می‌آید: فراموشی. یاسی پتو را می‌کشد روی نیکان، در اتاق را می‌بندد و می‌رود بیرون. سرک می‌کشم و نیکان را در تختش می‌بینم. امیرُسین تبدیل می‌شود به «مِهر و نگاه» و می‌رود سمت نیکان. «مهر و نگاه» نیکان را به آغوش می‌کشد و سراسیمه برمی‌گردد. خواب از درون می‌جوشد و «مهر و نگاه» تبدیل می‌شود به امیرُسین و امیرُسین دنده به دنده می‌شود و به این فکر می‌کند که چه شعری در سرش بوده. یادش نمی‌آید اما یادش می‌آید که ساعت از دوازده  شب گذشته، پس سی‌ودوسالگی‌اش تمام شده و وارد سی‌وسه‌سالگی شده. به این فکر می‌کند که بحران سی‌و‌دوسالگی تمام شد و باید به فکر یک نبرد نابرابر دیگر با سی‌وسه‌سالگی باشد. بعد به این فکر می‌کند که این همه شعر فراموش‌شده‌اش را کجا می‌تواند پیدا کند. بالای سرش ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم. خیلی وقت است به همین سرعت خوابش می‌برد، امیرُسین را می‌گویم. پتو را می‌کشم روش. می‌زند کنار. مثل نیکان.

بیست و چهار خرداد نود و هفت

«من هیچ‌وقت به خودکشی فکر نکرده‌ام». این گزینه‌ای است که من تیک می‌زنم. بقیۀ گزینه‌ها را هم جوری انتخاب می‌کنم که اگر روانشناس یا خواننده‌ای پرسش‌نامۀ من را دید به این همه محکم بودن و امید به زندگی داشتنم حسودی‌اش شود. البته اگر کمی روانشناس باشد متوجه می‌شود که این‌طوری‌ها هم نیست. روز اول خدمت است و ما را در مسجد جمع کرده‌اند و برای‌مان سخنرانی کرده‌اند که سربازی چه است و چه. من گوش دادم. تلاش کردم چیزی از حرف‌های صدتایک‌غازشان بیرون بکشم که به فرونشاندنِ اضطراب نهفته‌ام کمک بکند. احساس می‌کنم حالم خوب است. احساس می‌کنم حالا که فرصتی شده تا بعد از این همه کار، کمی فراغت داشته باشم، باید به بدنسازی و تفریح با پسرهای هم‌سن و سالم برسم. فرصتی اجباری که نصیبم شده را قصد کرده‌ام دودستی بچسبم. فرم‌هایی آورده‌اند که پر کنیم و من که نمی‌دانم چرا حس می‌کنم حالم خوب است و مثلاً پیش خودم چالش را تبدیل به فرصت کرده‌ام، دارم خودم خیلی محکم نشان می‌دهد. احتمالاً این یک مکانیزم دفاعی است. کاری که ذهنم دارد می‌کند تا ترس و اضطراب و اعصاب‌خردی سربازی را از سر به در کنم. کلی دروغ دربارۀ شرایط روانی خودم در پرسش‌نامه نوشته‌ام. اما حس می‌کنم راست می‌گویم. نمی‌دانم چه حسی است که می‌گوید نگو چند باری جدی به خودکشی فکر کرده‌ای. نگو با جملۀ آندره مارلو که شمس لنگردی به زبان آورده بود همذات‌پنداری کرده بودی که «زندگی ارزشی ندارد اما هیچ چیزی باارزش‌تر از زندگی نیست». نگو حس کرده‌ای این اجباری زندگی‌ات را به گه می‌کشد. نمی‌دانم. شاید حس می‌کنم چند روز دیگر که جواب آزمون دکتری بیاید، قبول می‌شوم و می‌روم پی کارم و همۀ این کچل‌ها و عربده‌کش‌ها را می‌گذارم به حال خودشان. تنها ضرری که می‌کنم هم این است که موهایم را از ته زده‌ام. که آن هم مهم نیست. بالاخره کله‌ام هوایی خورده و تا کلاس‌ها در ترم بهمن شروع بشوند، موهایم درمی‌آیند. بگذار همه بدانند که دارم از این نسیم و آفتاب صبح دوازده شهریور لذت می‌برم.  

بیست و دو خرداد نود و هفت

به دوربرگردان که می‌رسم، می‌پیچم. روبه‌رویم یک ماشین دارد از جهت مخالف می‌پیچد. یک داستر نازنجی‌رنگ است که راننده‌اش خانم است. خیلی کند فرمان می‌چرخاند. از روبه‌روی هم به جهت مخالف دور می‌زنیم. صدای بوقی ضعیف می‌شنوم. می‌خورم به موتوری که از پشت داستر آمده بود و ندیده بودمش. سرعتم خیلی کم است اما موتورسوار می‌خورد زمین و موتور می‌افتد رویش. از ذهنم می‌گذرد که به دردسر افتادم. پیاده می‌شوم. موتوری کلاه ایمنی به سر دارد. کمکش می‌کنم موتور را صاف کند. دارم فکر می‌کنم که چه شد موتور را ندیدم. موتوری دستی به سروگوش موتورش می‌کشد. به نظر می‌رسد موتور خسارت خاصی ندیده. از موتوری احوالش را می‌پرسم. چیزی نمی‌گوید. فقط سرش را تکان می‌دهد. ماشین‌ها پشت ماشینم بوق می‌زنند. یادم می‌افتد که ماشین را سر دوربرگردان رها کرده‌ام. می‌روم می‌نشینم پشت ماشین که روشن است و موتوری هم موتورش را سرپا کرده و آرام می‌آید کنار خیابان. آینۀ موتورش کج شده و دارد آن را صاف می‌کند. می‌خواهم پیاده شوم که اشاره می‌کند چیزی نشو، برو. پیاده می‌شوم. می‌پرسم که مطمئن است. می‌گوید برو چیزی نشده. سوار ماشین می‌شوم. ساعت هنوز هفت نشده. به این فکر می‌کنم که چرا موتوری را ندیدم. به این فکر می‌کنم که باید صدقه کنار بگذارم.

سلام موتوری.

ده خرداد نود و هفت

1-

پریروز صبح، خانم نیرومند، مجری خوش‌صحبت برنامۀ رادیویی «صبح تهران» از مخاطبان می‌پرسید که «شما با چه کسی درد دل می‌کنید؟» مخاطبان هم پیامک می‌فرستادند و زنگ می‌زدند که با خدا، با مادرم، با خواهرم، با دوستم یا با هر کس دیگری. این باعث شد من به فکر بیفتم که من با چه کسی درد دل می‌کنم؟

آخرین باری که درد دل کردم را یادم نمی‌آید. عمدتاً سعی می‌کنم رک و راحت حرف بزنم و حرف‌های اندکی می‌ماند که نزده باشم. آن‌ حرف‌های اندک را پیش خودم نگه می‌دارم و حتی با خدا و حتی با خودم مرورش نمی‌کنم. این خرده‌حرف‌ها می‌ماند روی ذهنم و جایش می‌ماند. با خودم می‌گویم اصلاً درد دل کردن یعنی چه؟ من این خرده‌حرف‌ها را با کسی بازگو نمی‌کنم مگر این که کسی بپرسد. مدت‌هاست آن‌قدری با اطرافیان صحبت نکرده‌ام که نیازی به بازگو کردن خرده‌حرف‌ها باشد.

در بهترین حالت، این خرده‌حرف‌ها را می‌نویسم. شاید برای همین است که نوشتن را دوست دارم. شاید برای همین است که وقتی نمی‌نویسم حالم خوب نیست. انگار چیزی گیر کرده در مسیر فکر و تخیلم و انگار صافی فکرم کثیف شده باشد، ذهنم خوب کار نمی‌کند. مدت‌ها عادت به نوشتن داشته‌ام و حالا که نمی‌تواند این عادت را به‌جا بیاورم، ذهن‌درد و بدن‌دردش می‌ماند برایم. راستی، کس هست که دوست داشته باشد خرده‌حرف‌های مرا گوش کند؟

 

2-

این ده سال، با سرعت هولناکی به سمت مرگ دویده‌ام، آن قدر سریع که شاید از کنار مرگ رد شده‌ام و خبر ندارم.

 

شش خرداد نود و هفت

ساک‌هایمان را می‌گردند. مشخص نیست دنبال چه چیزی هستند اما خوب می‌گردند. من سعی کرده‌ام چیزی نیاوردم که به آن گیر بدهند. از بازرسی رد می‌شویم و وارد محوطۀ پادگان می‌شویم. حس می‌کنم شروع کرده‌ام به تلف شدن، شروع کرده‌ام به جان دادن. تا همین چند روز پیش، حتی یک روز مرخصی هم نمی‌گرفتم، حتی یک دقیقه وقت برای تلف کردن نداشتم. حالا، سحرگاه روز 12شهریور ساعت 5 دم در پادگان بوده‌ایم و حالا که ساعت 7 شده، بی‌خود و بی‌جهت صف ایستاده‌ایم و فقط وارد پادگان شده‌ایم. کاش کتاب بخوانم. کاش «دوبلینی‌ها» را در دست داشتم. کاش یکی از کتاب‌های ویرجینیا وولف را می‌خواندم. داریم با امیر و دوستش چرت و پرت می‌گوییم. اسم دوست امیر را از روی ایتیکتش می‌خوانم. اسم سختی دارد. حتماً یادم نمی‌ماند. پسر قدبلند و توپُری است که همدانشگاهی امیر بوده. شرّ و ورهایی با امیر بلغور می‌کنند و سرخوشانه می‌خندند. رفتار سربازهای ورودی پادگان به طرز عجیبی خشونت داشت. بی‌احترامی و درندگی خاصی در طرز صحبت کردن‌شان بود که ما درک نمی‌کردیم. به صف‌هایی چندتایی تقسیم شدیم و آمدیم در محوطۀ بین دو ساختمان قرمز رنگ جمع شدیم. از این ساختمان‌هایی که آجر قرمز دارند و مطمئناً مال قبل از انقلاب هستند. در همین به صف شدن‌ها و طی مسیر هم سربازهایی بودند که درنده‌خویی عجیبی داشتند، حالا هم که جمع شده‌ایم و سعی دارند ما را به صف و مرتب نگه دارند، با نعره‌های کنترل‌نشده و وحشی‌گری رفتار می‌کنند. کم کم متوجه شده‌ام که بودن در این سربازخانه، همانا درنده‌خو بودن است و لاغیر. همین‌طور که مثلاً دارم به چرت و پرت‌های امیر و دوستش و یکی دو سرباز دیگر می‌خندم، دارم به هدر رفتن روزهای پیش رویم فکر می‌کنم. در سایۀ یکی از ساختمان‌های قرمز رنگ جمع شده‌ایم، در صف‌های نامرتبی که با عربده‌های سربازهای نگهبان، مرتب‌بشو نیستند. این عربده‌کش‌ها خیلی جوان‌تر از ما به نظر می‌رسند، شاید به زور بیست سال‌شان باشد. ساختمان‌های قرمز، دیوارنویسی‌های مختلف دربارۀ ارتش و حفاظت اطلاعات، خیابان‌های آسفالت و محوطه‌های بتونی همان فضایی را برایم ترسیم می‌کنند که سال‌ها در آن‌ها زندگی کرده‌ام. 17 سال از 26 سال زندگی‌ام را در خانه‌های سازمانی نیروی هوایی گذرانده‌ام. هر وقت به محوطه‌های نظامی رفت و آمد کرده‌ام، احساس آشنا و خوبی داشته‌ام اما این بار فرق می‌کند. این بار، عجیب حس می‌کنم به اسارت گرفته شده‌ام. بر حسب گروهان ما را از هم جدا می‌کنند. امیر و دوستش یک گروهان دیگر هستند و از من جدا می‌شوند. خوشبختانه از روز اول شهریور که آمدیم و لباس‌ها را تحویل گرفتیم و رفتیم، چند نفری را می‌شناسم. هنوز زود است که بپرسم بچۀ کجا هستند و چه رشته‌ای خوانده‌اند و از این شرّ و ور ها؟ از چشمان خیلی از بچه‌ها می‌شود خواند که نگران هستند و اضطراب دارند. آفتاب ساعت هشت صبح می‌رود توی چشمان مضطرب کسانی که حالا مو از ته تراشیده‌اند و باید به‌شان گفت سرباز. به صف می‌شویم و قرار است همگی جمع شویم در مسجد.

سیزده اردیبهشت نود و هفت

دیروز برای اولین بار، عصر که شد نیکان را برداشتم، یک لباس سبک تنش کردم و رفتیم بیرون. برای اولین بار، پدر و پسری. خیلی تعجب کرده بود. تا حالا این‌طوری بیرون نبرده بودیم‌اش. همه‌اش از این خانه به آن خانه رفته بودیم. گردش و تفریح خیلی کم و برای خرید هیچ بار نبرده بودمش. برای همین از همان ابتدا با تحیر چسبیده بود به من و زل می‌زد به عالم و آدم. اول آقای همسایه را با تعجب نگاه کرد و بعد بچه‌هایی که داشتند توی حیاط بازی می‌کردند. بعد که از خانه رفتیم بیرون، آدم‌ها، ماشین‌ها، مغازه‌ها، رنگ‌ها، رنگ‌ها و رنگ‌ها... آن‌قدری رنگ‌ها برایش اهمیت داشت که مداوم در حال تکان خوردن و این سو و آن سو نگاه کردن بود. هی صورتش را برمی‌گرداند و چیزهای جدیدی می‌دید. نیکان دارد شروع می‌کند به کشف کردن دنیای اطرافش. می‌خواهم تا آن‌جا که می‌شود با او همراه باشم. با هم رفتیم پارک رضوان. پارک کوچک و شلوغی است و یک زمین بازی با وسیله‌های محدود دارد. دیروز که جای سوزن انداختن نبود. بالاخره تولد امام زمان بود و یک روز تعطیل همیشه پارک‌ها شلوغ می‌شوند. شوهر عمه‌ام نشسته بود روی یکی از صندلی‌های پارک و از دور دید که ما داریم می‌آییم. تا چشم من به او افتاد، رو برگرداند. من هم تمایلی نداشتم نزدیکش بروم و راهم را عوض کردم. بعد گذشت هشت ماه از تولد نیکان، برای دیدن او به خانۀ ما نیامده‌اند. رویش را برگرداند. داشتم فکر می‌کردم ما حالا دیگر نه تنها خویشاوند نیستیم که انگار دشمن هم هستیم. نیکان را غریبه و آشنا توی راه دیدند و با او خندیدند و سر به سرش گذاشتند و با او بازی کردند. آن وقت شوهر عمه‌ام که مثلاً از همه خودی‌تر بود، این‌طوری روی برگرداند. خیلی‌خب، فکر می‌کنم فصل جدیدی در زندگی‌ام شروع شده و آن هم نادیده گرفتن بعضی آدم‌هاست. رفتم وسایل برقی و نشاط بچه‌ها را نشان نیکان دادم. چند نفری با نیکان بازی کردند و نیکان هم طبق معمول به آدم‌ها زل می‌زد و برایشان لبخند می‌زد. احساس کردم نیکان هم خوابش گرفته. دیگر آن شور و هیجان دیدن خیابان‌ها، آدم‌ها و مغازه‌ها را نداشت. خودش را چسباند به بدنم و با این که در مسیر همه با نیکان بازی می‌کردند، اما نیکان چشمانش داشت بسته می‌شد. آخرش خوابش برد. خوابیده بود که به خانه برگشتم. لباسش را درآوردم و نیم‌ساعتی طول کشید تا ناخن‌هایش را گرفتم و تمیز کردم. آرزویم این است که وقت داشته باشم که دست کم یک بار در هفته ببرمش دَدَر :)

شش اردیبهشت نود و هفت

دارم طالبی قاچ می‌کنم. بازی رئال و بایرن است اما ما تلویزیون را خاموش کرده‌ایم که نیکان بخوابد. تازگی‌ها موقع خوابیدن خیلی بدقلق می‌شود. من که رسماً از خواباندن نیکان ناتوان هستم، فقط یاسی می‌تواند نیکان را بخواباند، فقط یاسی می‌تواند غرغرهای نیکان را فرو بنشاند. اصلاً نیکان خودش می‌داند که وقتی گشنه‌اش است یا خوابش می‌آید فقط یاسی می‌تواند درد او را درمان کند. نیکان دارد روی پای یاسی تکان‌تکان می‌خورد و شیشۀ شیر به‌دهان، به من نگاه می‌کند. ساعت حدود دوازده و نیم است. دکترِ نیکان این بار گفت می‌توانیم به او آب طالبی و هندوانه بدهیم. طالبی‌ها را می‌ریزم توی کاسه و می‌گذارم جلوی یاسی. یاسی نیکان را بلند می‌کند و می‌نشاند در بغل خودش. نیکان هم انگار نه انگار که خوابش می‌آید. دارد کاسۀ طالبی را نگاه می‌کند. یاسی یک تکۀ کوچک طالبی برمی‌دارد و می‌گذارد در دهان نیکان. نیکان اولش با اشتیاق طالبی را به دهان می‌گیرد. اصولاً رفتارش با تمام اشیاء این طور است که اگر راهی داشته باشد آنها را می‌گذارد در دهانش. من بلند می‌شوم و دوربین گوشی‌ام را روشن می‌کنم که اولین طالبی‌خوردنِ نیکان را ثبت کنم. نیکان را از صفحۀ گوشی می‌بینم که طالبی را مزه‌مزه می‌کند، آب طالبی را می‌بلعد و انگار مثلاً شربتی تلخ خورده باشد چشمانش را می‌بندد و سرش را تکان می‌دهد اما باز هم دستِ یاسی را می‌گیرد که مبادا طالبی را از دهانش دور کند. از صفحۀ گوشی می‌بینم که با دو دندان کوچکی که در لثۀ پایینش درآورده دارد طالبی را تکه‌تکه و له می‌کند و آب طالبی را می‌بلعد و شبیهِ شربت‌ِتلخ‌خورده‌ها، پلک به پلک فشار می‌دهد و سر می‌جنباند و باز و باز... نیکان طالبی می‌خورد و قند در دل من و یاسی آب می‌شود. می‌توانم سال‌ها بعد اولین طالبی‌خوردنِ نیکان را برای خودش پخش کنم و خودش هم از بامزگی خودش قند در دلش آب بشود. حتی این ویدئو را به بچه‌های نیکان هم نشان می‌دهم. این ویدئو را که در بامداد روز پنج‌شنبه، ششم اردیبهشت‌ماه سال 97 گرفته‌ام، شبی که سالگرد پنجمِ عروسی من و یاسی است. حالا یاسی و من، یک موجود فرازمینیِ خوردنی داریم که از همان روزهای لگد زدنش به شکم یاسی، حس متفاوتی از عشق را در دل من و یاسی برانگیخته است. تکۀ طالبی تمام می‌شود و فیلم‌برداری را قطع می‌کنم. یاسی نیکان را روی بالشی که روی پایش گذاشته می‌خواباند. به نیکان نگاه می‌کنم روی پای یاسی و یاسی را می‌بوسم. نیکان ما را تماشا می‌کند با چشمانی زیبا و براق و نگاهی که نمی‌توانم حدس بزنم کدام‌یک از حس‌های تحیر، حسودی، مهر یا خواب‌آلودگی را دارد. می‌بینی یاسی؟ حتی برای یادداشت سالگردمان هم دارم از نیکان می‌نویسم! می‌بینی این خوردنیِ طالبی‌خور چطور شده همۀ زندگی ما؟