بیست و شش تیر نود و دو
1-
به ح. الف: یک تپل دوستداشتنی
تو یکهبزن پادگان نبودی! اما همانی بودی که باید میبودی! میفهمی که؟ تو بچهپولدار و باجبده نبودی! تو بزنبهادر و بزندررو نبودی! اما همانی بودی که باید میبودی! سرگرد و سرهنگ و سرتیپ از تو حساب نمیبردند. شاید حتی سربازصفرها هم از تو حساب نمیبردند. اما همانی بودی که باید میبودی! میفهمی چه میگویم دیگر؟ هوم؟ تو یک سرباز لیسانسهی عادی بودی! عادی عادی! فقط یک بار حال یک سرگرد را گرفتی که خیلی حال کردی. خیلی حال کردیم همه. دستمریزاد! تو همانی بودی که باید میبودی! تو قسمتی از گذشته من بودی! یک پسر هفت/هشتساله با کلاهی سبز در سرمای زیر صفر همدان: آخرین تصویر محوی که از تو در ذهنام باقی مانده بود. تو از پانزدهسالپیشِ من کندهشده بودی و آمدهبودی تا در روزهای سختِ من برادر من باشی! تو عاشق ماءالشعیرهای پادگان بودی! کسی از تو نمیترسید اما همانی بودی که باید میبودی! یک دوست! نمیدانم این بار چندسال همدیگر را نبینیم؛ به یادتم. خداحافظ بامعرفت!
2-
اگر کار سراغ دارید برای یک مهندس برق تپل دوستداشتنیِ سربازیرفته خبر کنید.