نه بهمن نود و دو
خاطرات تو را
پسانداز میکنم
در قُلکِ سکوتم
و از تو
از همسری مهربان وُ مادری دلسوز وُ
مادربزرگی تکرارنشدنی
چهل روز گذشت...
فردا
مشکی از تن درمیآورم
و ریشهایم را میتراشم...
ششتیغه!
درست مثل روز خواستگاریام
که ذوق داشتی و
پیشانیام را بوسیدی...
پیشانیات را بوسیدم
در بیمارستان،
در کُما
فهمیدی؟
در بهشت زهرا،
در خواب
فهمیدی؟
از این همه بیخداحافظی رفتن، میسوزم هنوز.
مرگ تو -هر وقت که میرفتی-
حُکمن
نابههنگام بود.
از بودنت
ممنونم
از همسری مهربان وُ مادری دلسوز وُ
مادربزرگی تکرارنشدنی...
***
بمب قلب تو ترکید وُ
ما متلاشی شدیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:19 توسط اميرعصارها