خاطرات تو را

پس‌انداز می‌کنم

در قُلکِ سکوتم

و از تو

از همسری مهربان وُ مادری دلسوز وُ

مادربزرگی تکرارنشدنی

چهل روز گذشت...

فردا

مشکی از تن درمی‌آورم

و ریش‌هایم را می‌تراشم...

شش‌تیغه!

درست مثل روز خواستگاری‌ام

که ذوق داشتی و

پیشانی‌ام را بوسیدی...

پیشانی‌ات را بوسیدم

در بیمارستان،

در کُما

فهمیدی؟

در بهشت زهرا،

در خواب

فهمیدی؟


از این همه بی‌خداحافظی رفتن، می‌سوزم هنوز.

مرگ تو -هر وقت که می‌رفتی-

حُکمن

نابه‌هنگام بود.

از بودنت

ممنونم

از همسری مهربان وُ مادری دلسوز وُ

مادربزرگی تکرارنشدنی...

***

بمب قلب تو ترکید وُ

ما متلاشی شدیم...