یازده بهمن نود و چهار
حس میکنم این روزها در اوج استرس کاری قرار دارم. اصولاً رویکرد من برای برطرف کردن نگرانیهام فرار کردن و شانهخالیکردن از مسئولیتها نیست. یکی از مفاهیمی که از کودکی به خوبی درک میکردم و برای همین خیلی علاقهای به بزرگ شدن و دکتر شدن و مهندس شدن و خلبان شدن نداشتم، همین بود که حس میکردم مسئولیتپذیری خیلی هم آسان نیست. حالا هم شانه خالی نمیکنم اما معمولاً راههایی هست که کمی از فشار و نگرانی روزها و شبها را کم کرد. ورزش، تفریح، موسیقی و معاشرت با دوستان راهکارهایی بود که پیشترها انتخاب میکردم. حالا که زمانم هم بسیار محدود شده، خواندن را انتخاب میکنم و نوشتن را. اگر فرصت ایندو را هم نداشتم به دوستداشتنهایم فکر میکنم. به عشقم به یاسی، به مادرم، به پدرم، به خواهرم و خواهرزادهام. به یک دست فکر میکنم که همیشه پشتیبان من بوده، به یک چشم فکر میکنم که همیشه مراقبم بوده و به یک حس فکر میکنم که همیشه نگرانیهایم را در خود حل کرده. حالا آرامتر هستم. دندانهایم را کمتر به هم فشار میدهم و عمیقتر نفس میکشم و برمیگردم به کارم.